تبليغاتX
وبلاگ آزاد دانشجویی
وبلاگ آزاد دانشجویی
دانشجویی- آزاد- هنری سیاسی اجتماعی-توسط محمدرضا علی پور دانشگاه آزاد یاسوج
دخترای دانشگاه آزاد ياسوج استثناءی داستان هستند(الکی)

يكي بود يكي نبود يكي از روزهاي خوب خدا ( كه احتمالاً عصر پنج شنبه بوده است! ) باباي خاله سوسكه بهش گفت: « هي دختره فكرمي كنم ديگه ترشيدي!!دختر كه رسيد به بيست/ بايد به حالش گريست! دختراي هم‌سنّ تو سر چهار تا شوهر رو خوردن اون موقع من بايد خرج تو رو بدم( پدر به صورت تلويحي به مهمتر بودن مشكلات اقتصادي از مشكلات فرهنگي اشاره مي‌كند ) مي‌ري امشب يه شوهر خوب تور مي‌كني و برمي‌گردي»

خاله سوسكه پس از دوش گرفتن و يك ساعت آرايش كردن و پوشيدن «سوشرت» نارنجي رنگش ( براي همدردي با رفتگران شهرداري! ) و پاكردن كفشي با پاشنة 14 سانتي‌متر به طرف يكي از خيابانهاي بالاي شهر به راه افتاد. همينجور كه مي‌رفت يكدفعه يك پسر با دور بازوي 5/0 متر! جلو آمد و گفت: «كوچولو كجا مي‌ري؟! ( اين جمله در بيشتر قصّه‌هاي ايراني كاربرد دارد ) بيا اين شمارة موبايل سامسونگ 200ـV منو بگير تا ايشاالله بعداً عروسي كنيم» خاله سوسكه كه دختر مؤدّب و نجيبي بود در حالي كه لنگه كفشش را به عنوان اعتراض! درآورده بود گفت: « …..( به دليل منافرت با مسائل اخلاقي اين قسمت حرف هاي خاله سوسكه حذف شد) تو خودت خواهر مادر نداري … ( ادامة صحبتهاي خاله سوسكه هم به علّت منافات با مسائل اخلاقي حذف شد)» پسر در حاليكه شديداً ترسيده بود فرار كرد و بقية حرف هاي خاله سوسكه رو نشنيد كه گفت: «حالا شماره‌تو بده رو پيشنهادت فكر مي‌كنم!»

خاله سوسكه پس از اين شكست عشقي به راه خودش ادامه مي‌داد كه يك پسر سبيلو با كت قرمز و شلوار گشاد جلو آمد و گفت: كُج مِري يَره؟! ( ترجمه: كجا مي‌ري عزيزم؟!!!) خاله سوسكه كه دختر مودّب و نجيبي بود خواست اينبار به گفتمان بپردازد كه طرف نپرد! اما در همان لحظه يك پسر سبيلوي ديگر با كت زرشكي و شلوار گشادتر جلو آمد و گفت: « بورو گم ره ديداش» ( ترجمه: لطفاً مزاحم اين خانم محترم نشو ) بعد چند نفر ديگر هم وارد اين گفتمان فرهنگي شدند و براي اينكه حوصلة خوانندة قصّه از اين گفتمان فرهنگي سر نرود با چاقو به جان هم افتادند.

خاله سوسكه كه مي‌ترسيد رسيدن پليس 110 مانع ازدواج موفّق او شود به راه خودش ادامه داد همانجور كه داشت مي رفت يك پژو RD جلوي پايش نگه داشت و به بوق‌زدن پرداخت ( با پيشرفت علم مراسم بوق‌زدن از شب عروسي به مراسم آشنايي جابجا شده است ) راننده كه جوان ژل‌زدة ريش پنترايي ( مدلي كه تنها با گونيا و نقّاله قابل تراشيدن است! ) بود به او گفت: « خانوم محترم اجازه هست كه مزاحم وقت شريفتون بشوم؟!» خاله سوسكه گفت: « درسته كه ماشينتون RDيه و جواته! اما چون ديگه بايد برگردم خونه مي‌تونيد…» در همين اثناء رانندة ماشين يك سوژة مناسب‌تر را چند قدم جلوتر ديد و از جلوي خاله سوسكه گاز داد و رفت و جملة او ناتمام ماند!

خاله سوسكه با چشمهايي اشكبار در حالي كه يكدفعه رعد و برقي زد و باران گرفت در خيابان به راه افتاد ( عين فيلمهاي هندي! فقط قسمت رقص و آواز خواندن آن سانسور شده بود ) خاله سوسكه كم‌كم بايد بدون شوهر به خانه برمي‌گشت ( با توجه به اينكه با خواندن هفته‌نامه‌هاي مفيد فهميده بود كه دختر فراري شدن خيلي خيلي بد است ) و مجبور بود يك كتك مفصّل از بابايش بخورد و صدايش درنيايد در همين اثناء يك بنز آخرين مدل جلوي پايش ترمز كرد و پسر خوش‌تيپي با لهجة لندني غليظ گفت: « Where do you go?» (ترجمه: كجا مي‌ري عزيزم؟!) خاله سوسكه با خوشحالي گفت: « anywhere you say » ( خاله سوسكه تازه فهميد كه كلاس‌هاي تافل و آيلت و چت كردن با افراد خارجي چقدر خوب است ) و فوري بالا پريد تا بروند عروسي كنند. خاله سوسكه در حال تفكّر بود كه مدل لباس عروسيش چه جور باشد كه چند تا ماشين 110 جلويشان را گرفتند و گفتند: « دستاتون رو بذاريد رو سرتون و پياده شيد و گرنه شليك مي‌كنيم»… در بازداشتگاه خاله سوسكه فهميد كه پسر خارجي بچة همان خيابان بالاي شهر است و ماشين هم ماشين بابايش است ( البته هيچكدام از اين موارد از لحاظ خاله سوسكه اشكالي نداشت! ) اما وقتي بابايش با سند خانه از راه رسيد و در گوشش سيلي زد! عشق و عاشقي يادش رفت و با صورت كبود و زير مشت و لگد به خانه ( كانون گرم خانوادگي ) برگشت. آنوقت بعد از يك گفتمان طولاني كه همراه موسيقي «غلط كردم، آخ! ببخشيد، واي! چيز خوردم» انجام مي‌شد خاله سوسكه به درستي تصميم گرفت كه درس بخواند، به دانشگاه برود تا بتواند شوهر كند و براي هميشه خوشحال و خوشبخت زندگي كند. قصّة ما به سر رسيد خاله سوسكه به دانشگاه و ازدواج و هر چي مي‌خواست رسيد!

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط یوحنا  | 

999 راه خوشبختي- طنز -

999 راه خوشبختي
1ـ اگر شما با ورود به دانشگاه و متأثر از فضاي لطيف آن به شعر و شاعري علاقمند شده‌ايد و مي‌خواهيد طبع خود را بيازماييد:
ـ لازم است در ابتدا چند شعر از شاملو، فروغ، سهراب و... را از نظر گذرانده و با تركيبات وحال و هواي آنها آشنا شويد.
ـ عبارات و تركيبات بديع و "دهن پركن"! را از اشعار ديگران عاريت گرفته (مهم نيست كه معني آنها را بدانيد يا نه) و كلماتي را كه بيانگير اوج احساساتتان مي‌باشد بدان بيافزاييد. سعي كنيد در شعر خود از "فعل" كمتر استفاده كنيد!
ـ هرچه را كه از ذهن مباركتان مي‌گذرد، بي‌هيچ تكلف، بر روي صفحات كاغذ منتقل كنيد. اصولاً شعر يعني همين!!
ـ پس از آنكه يكي ـ دو شعر سروديد، براي آنكه ديگران را از سروده‌هاي نغز خود بهره‌مند ساخته و تحت تأثير قرار دهيد، از شب شعرهايي كه در دانشگاه برگزار مي‌شود، نهايت استفاده را برده و احساسات خود را در طبق اخلاص گذاشته و عرضه نماييد!!
به ياد داشته باشيد كه هرچه تعداد دوستان شما در مراسم شب شعر بيشتر باشد، شعر شما زيباتر بودهى و جهت احراز رتبه اول، شايسته‌تر است.
2ـ اگر شما دچار مشكل اضافه وزن بوده و قصد كاهش وزن خود را داريد:
ـ توصيه مي‌شود هر وعده غذايي را ( در دانشگاه، خانه، خوابگاه، ميهماني و...) با مختصري از غذاي دانشگاه آغاز نماييد تا اشتهاي شما كنترل شود. اين روش بسيار كم هزينه‌تر از گوشواره‌هاي لاغري (كه به منظور كنترل اشتها مي‌باشد) بوده و قطعاً تأثير بيشتري دارد. ضمناً مسئولان دانشگاه سلامت غذاها را نيز تضمين كرده‌اند!
ـ تعمداً در امتحانات، نمره پايين‌تر از حد نصاب بگيريد يا خود را دچار مشكل غيبت 16/3 نماييد تا در پايان ترم با دوندگي‌هاي بي‌امان و شبانه‌روزي‌تان جهت يافتن استاد مربوطه و يا مديريت محترم آموزشي، كالري‌هاي اضافي بدن خود را مصرف نماييد.
تذكر مهم: اين تكنيك! را در مورد دروس علوم پايه اجرا نكنيد؛ زيرا عوارض جانبي فراواني داشته و ممكنست دچار يأس، افسردگي، پوچي، نفرت و ساير امراض روحي ـ رواني شويد! ـ دروس تربيت بدني خود را چند باره اخذ نماييد تا حق استفاده از امكانات ورزشي دانشگاه را داشته باشيد و بتوانيد رايگان ورزش كنيد.
3ـ اگر شما دچار لاغري مفرط بوده و قصد افزايش وزن خود را تا حد نرمال داريد:
ـ در صورت برخورداري از رفاه اقتصادي، پيشنهاد مي‌شود هر روز صبح يك كاسه تريد، دوتا پاچه، يك زبان، يك مغز و يك بناگوش را به عنوان صبحانه ميل نماييد. جهت نهار هم بسته به سليقه‌تان، ديزي، كباب سلطاني، پيتزا و... توصيه مي‌شود.
ـ اگر بنا به دلايلي مجبوريد كه از غذاي دانشگاه ميل كنيد، سعي كنيد عطر برخي از غذاهاي آن ( به ويژه قرمه سبزي) به هيچ وجه به مشامتان نرسد. مثلاً مي‌توانيد از گيره‌هاي مخصوص بيني (دماغي استخر) هنگام صرف غذا استفاده كنيد. در غير اين صورت، اشتهاي شما دچار مشكل مي‌گردد.
ـ اگر خوابگاهي هستيد، ساعاتي را كه در طول هفته صرف گشت و گذار! در خيابان ولي عصر مي‌كنيد، به حداقل كاهش دهيد و سعي كنيد جز موارد ضروري، خيابان گردي نكنيد!
4ـ اگر شما دچار ضعف اعصاب و يا عارضه قلبي هستيد:
ـ سعي كنيد به هيچ عنوان در فعاليتهاي دانشجويي شركت نكنيد. اصولاً "كار گروهي" در اين مملكت براي امثال شما، سم مهلك است.
ـ در انتخاب اساتيد دروس علوم پايه خود دقت و حوصله بسيار به خرج دهيد!
ـ نسبت به مسائل صنفي دانشجويي و حقوق صنفي خود بي‌تفاوت باشيد. اگر در جايي حق شما خورده شد، صبور باشيد و بيهوده خود را عذاب ندهيد. اصولاً چيزي كه خورده شد، ديگر به درد نمي‌خورد.
ـ تا مي‌توانيد درس بخوانيد؛ در اينصورت شما فرصت فكر كردن به مسائل سياسي، اجتماعي، اقتصادي، خانوادگي، عاطفي! و... را نداشته و اعصاب آرام‌تري خواهيد داشت.

به نقل از :نشريه :آفتاب شماره : 7 دانشگاه : صنعتي اميركبير(پلي‌تكنيك تهران) زمان انتشار : دي 82

 

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط یوحنا  | 

مردها لياقت خواستگارى شدن ندارند!

مردها لياقت خواستگارى شدن را ندارند!


شما رو به خدا ناراحت نشيد. جريان زير رو بخونيد و مطمئن باشيد به من حق مى‏دين. اول بگم من شهرستانى‏ام و رسمى بلد نيستم حرف بزنم. دوم جريان داستان يا همان خاطره، يك حقيقت تلخ است از شكست دو دختر. من كه رهايم كردند و فاطمه كه فدايش كردند؛ فداى خودخواهى‏شان. از فاطمه خواهش كردم اجازه بده جريانش رو بنويسم؛ اما براى اون همه چيز تموم شده، حتى زندگى.
براى چندمين بار التماسش كردم؛ اشك ريختم و ازش خواستم درست فكر كند. اون هفته كار ما شده بود بحث و صحبت؛ گفتم: «فاطمه به خدا اشتباه مى‏كنى؛ همه چيز رو به خدا محول كن. اگر خيرت باشه، خودش كار سازه»؛ اما فاطمه صورتش رو برگردوند و گفت: «نه، تو اشتباه مى‏كنى؛ چون از مردا بدت مياد. چون ازشون كينه دارى. چون عباس بعد از دو سال تو رو ول كرد و رفت...».
دلم شكست؛ دوباره اشك ريختم و گفتم: «آره به خاطر همين هم ازت مى‏خوام مغرور باشى و غرورت را نشكنى». فاطمه راست مى‏گفت؛ از مردا بدم مى‏ياد؛ البته اوايل بيشتر لج و لج‏بازى بود؛ اما بعد از جرياناتى، واقعاً ازشون متنفر شدم. به خاطر همون لجبازى هم بود كه هميشه تو كلاس وكيل دعاوى خانم‏ها بودم و تا حد امكان حرص آقايون رو در مى‏آوردم؛ اما نمى‏دونم چى شد كه وقتى عباس، بهترين همكلاسم، خواستگارى كرد، بالاخره نرم شدم؛ البته نه همون اول كه بعد از 10 ماه؛ حتى وقتى جواب مثبت مى‏دادم، بهش گفتم كه عاشقش نيستم؛ فقط چون واجد شرايط و معيارهايم بوده قبول كردم. اون روز شادى رو در وجودش ديدم و عشق رو خوندم؛ اما نمى‏دونم چرا يك مرتبه ورق خوشبختى من برگشت و اون همه يكرنگى و گذشت بين ما تموم شد. وقتى اول ترم جديد از بچه‏ها شنيدم كه عباس ازدواج كرده، فكر كردم منظورشون به منه و گفتم نه، منتظر فارغ التحصيلى هستم؛ بعد فكر كردم و مطمئن شدم كه شوخى مى‏كنن؛ اما كاش شوخى بود. آخه چيزى بين ما پيش نيومده بود كه اون منو ول كنه. اطمينان من بيخود بود. عباس واقعاً ازدواج كرده بود؛ اونهم با همون دختر دايى‏اش كه به قول خودش نه نماز مى‏خونه، نه درس خونده، باباش هم فلانه و مامانش... و امروز او شده بود جانشين من. اصلاً من ديگر جايى نداشتم. نمى‏دانم طى دو سه ماه تابستان، اونهم در حالى كه با هم تلفنى ارتباط داشتيم، چگونه دور همه چيز را خط كشيد. تصميم گرفتم انصراف بدم. شايد هم اگر پادرميانى دو همكلاس دلسوزم نبود، حتماً انصراف داده بودم. از ديدنش حالم به هم مى‏خورد. مگه مى‏شد دو ترم تحمل كرد؛ اونم تو يه كلاس. واحدهاى زيادى نداشتم؛ اما بايد دو ترم را مى‏موندم. احساس مى‏كردم همه به من يه جور ديگه نگاه مى‏كنن. آخه تا آخر همين ترم قبل، ما رو با هم مى‏ديدن؛ ولى حالا به قول خودش، از ترس نفرين و گريه مادرش كه گفته راه خيلى دوره و... بايد همه چيز رو تموم كند و تنها كسى كه ديده نشد، من بودم. يكى از بچه‏ها جريان رو پرسيده بود و به من رسوند. داد زدم: آخه مگه اون مادر خودش پا پيش نذاشت. مگه از اول اين راه دور رو نديد؛ پس چرا؟ اون روز بود كه فهميدم كه چقدر وابسته‏اش بودم و خودم نمى‏دانستم. انگارى يه نيمه از وجودم ديگه نبود. افسردگى جاى اون شيطنت‏ها رو گرفت و مطب دكتر جاى پارك و سينما را و از همون موقع با خودم عهد كردم كه به جاى عشق عباس، نفرت و كينه رو درش جا بدم.
به اجبار با خودم كنار اومدم؛ نه به خدا خودمو گول مى‏زدم. دو سال كم نبود. هنوز كلمه كلمه حرفاش يادمه؛ اما هيچ كدوم بوى نيرنگ و دروغ نمى‏داد. به خدا! من دروغو خوب مى‏شناسم؛ اما حرفاى عباس بوى دروغ نمى‏داد. به هر حال من شكستم و نبايد كس ديگرى مى‏شكست. فاطمه عاشق پسرى شده بود كه نه ظاهر زيبايى داشت و نه ثروتى؛ ادب و كمالش بد نبود؛ اما به فاطمه نمى‏رسيد. اصلاً فاطمه هوس‏باز نبود و فقط به دنبال ردپايى از خدا بود. اين بار هم فكر مى‏كرد اين ردپا در وجود اين پسر است. با صداى قشنگى قرآن رو تلاوت مى‏كرد؛ اما واقعاً برتر از فاطمه نبود. من در بين بچه‏ها پاك‏تر از فاطمه نديده بودم. اون عاشقانه رضا رو دوست داشت؛ اما حاضر نبود حتى يه كلمه با اون حرف بزنه. اصلاً حاضر نبود به صورتش نگاه كنه. مى‏گفت: نگاه حروم، عشق حروم مى‏ياره. خب تا اينجا اشكالى نداشت؛ اما مسئله اين جا بود كه فاطمه مى‏خواست - شايد مثل برخى دختران زمان پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏وآله - با واسطه از رضا خواستگارى كند. واسطه هم استاد...بود؛ استادى مطمئن و صاحب دركى والا؛ اما من معتقد بودم مردا زود جريان وساطت و مسائل پشت پرده و نقش دختر و...رو درك مى‏كنن؛ چون خدا اقلاً همين يه استعدادو به اونا داده تا بفهمن جريان چيه و اون موقع است كه غرور دختر مى‏شكنه؛ غرورى كه يه بار شكسته بود و ديگر نبايد مى‏شكست.
باز التماسش كردم و گفتم: «تو راست مى‏گى؛ من كينه دارم؛ اما دليل هم دارم. اونا رو بهتر از تو مى‏شناسم. مردى كه دو سال التماست مى‏كنه و دم از عشق مى‏زنه، آخرش اين جورى رهات مى‏كنه و ميره؛ چه انتظارى از مردى دارى كه خودت برى خواستگارى‏اش...».
من فاطمه رو نتونستم قانع بكنم؛ چون از ديد او، من يه شكست خورده بودم و اون بايد خودش اين مسئله رو تجربه مى‏كرد. استاد...قرار شد يه هفته بعد جواب رو دريافت كند و به فاطمه برسونه.
***
امروزم فقط من مى‏دونم چرا فاطمه هنوز ازدواج نكرده، آخه ما دخترا احساسات، كورمون مى‏كنه و نمى‏ذاره بفهميم. ما تاب يه بار «نه» شنيدن رو نداريم. «نه» شنيدن، فاطمه رو در خودش فرو برد؛ اما چيزى كه باعث شكستن اون شد، ازدواج رضا با يكى از دوستان نزديك فاطمه بود؛ از يك استان بسيار دور و فاطمه يك وقتى از همسر رضا شنيد كه رضا با مزاح يا طعنه به خانمش گفته كه خواستگار هم داشته و براى كم كردن روى اون تصميم گرفته با دوست اون خواستگاره ازدواج كنه.
به خدا مردها لياقت خواستگارى شدن ندارند.

نامه‏تان را خوانديم و از درد دل‏ها و گلايه‏هايتان نسبت به بى‏وفايى مردان و عدم درك صحيحشان از عشق آگاه شديم؛ اما از آن جا كه آدميان هيچ كدام مثل هم نيستند و هر كدام به اقتضاى طبيعت، محيط و فرهنگ زندگى‏شان با هم متفاوتند. نمى‏توان حكم «مشت نمونه خروار است» را درباره آنها صادق دانست. اين همه زندگى‏هاى آكنده از عشق، صفا و صميمت كه در اطرافمان مى‏بينيم، شاهد خوبى براى اين ادعا مى‏باشند.
بنابراين، بهتر است تحليلى از آن چه براى شما و دوستانتان اتفاق افتاده، داشته باشيم تا ببينيم چرا جوانى كه به قول خودتان پر از شور و نشاط است، بايد اين طور خود را افسرده، ناراحت و شكست خورده ببيند. اگر بتوانيم عوامل اصلى اين گونه جريانات را كه در بين جوانان و خصوصا دانشجويان عزيز ما كم هم نيست، پيدا كنيم، كارى كرده‏ايم كه به قول شما جلوى شكسته شدن قلب چون آيينه جوانان ديگر را گرفته‏ايم؛ همانطور كه شما نيز در اين جريان سعى كرديد فقط خودتان اين غم را تحمل كنيد حاضر نشديد زندگى آن پسر و همسر جديدش را خراب كنيد.
ما فكر مى‏كنيم عوامل زيادى در ايجاد اين مسائل دخيل است كه در اين جا به بعضى از آنها اشاره مى‏كنيم:
1. عدم شناخت لازم از ازدواج و تشكيل زندگى؛ با رسيدن پسر و دختر به سن بلوغ، احساس ازدواج و برقرار كردن رابطه عاطفى با جنس مخالف، در آنها به وجود مى‏آيد. اين احساس طبيعى و غريزى، اگر به دلايل محيطى، چون همجوارى و اختلاط و ارتباط پسر و دختر همراه باشد (مانند دانشگاه‏ها كه معمولا كلاس‏ها و محيطهاى آموزش مختلط است) و تقويت شود، گاه چنان شديد و غير قابل تحمل مى‏شود كه هر يك از طرفين را وادار مى‏كند تا زمينه گفت‏وگو و رابطه دوستانه را برقرار كنند و اين احساس را بهانه ازدواج و تشكيل زندگى مشترك قرار دهند. يقينا اگر در برخورد با اين احساس، دورانديشى، تفكر، رعايت قوانين و شئونات اخلاقى به ميدان نيايد و با اين مسئله صرفا احساسى برخورد شود - يعنى قبل از اين كه به طور رسمى پيمان ازدواج بسته شود، پيمان قلبى شكل بگيرد و هر يك عاشق هم شوند، بدون آن كه تناسب و نيز توافق خانواده‏ها حاصل باشد - مشكلاتى از قبيل آن چه شما بيان كرديد، پيش مى‏آيد.
2. تفاوت طبيعى پسر و دختر در مسئله ازدواج و نوع رابطه با جنس مخالف و عدم اطلاع جوانان ما از اين موضوع؛ دختر به طور طبيعى احساسى‏تر و عاطفى‏تر است و تشنه محبت و عشق است. به همين جهت، اگر به او اظهار دوستى و عشق شود، زود تحت تأثير قرار مى‏گيرد و سعى مى‏كند با تمام وجود خود را تسليم عشق كند؛ ولى عواطف پسر اين طور نيست. او بيشتر به منافع خود فكر مى‏كند و مانند دختر، خود را فراموش نمى‏كند.
تفاوت ديگر بين آنها، اين است كه جهت و نوع عواطف دختر در برقرار كردن رابطه عاطفى، با پسر فرق مى‏كند و به قول شهيد مطهرى، «آفرينش، مرد را مظهر طلب و عشق و زن را مظهر محبوبيت و معشوقيت قرار داده است. احساسات مرد، نيازآميز و احساسات زن نازخيز است. احساسات مرد، طالبانه و احساسات زن مطلوبانه است».1 به همين دليل، مرد از التماس كردن به زن لذت مى‏برد و زن از اين كه مردى در عشق او بسوزد و شيفته او باشد، لذت مى‏برد و حتى در عشق‏هايى مثل ليلى و مجنون هم گفته شده كه مجنون بيشتر به عشق ليلى فكر مى‏كرد؛ نه به خود او و به همين خاطر، وقتى به او رسيد، احساسش فروكش كرد و با خود گفت: اى كاش به ليلى نرسيده بودم!
3. تسليم شكست‏ها و ناملايمات شدن؛ اولاً انسان از وقتى قدم به دنيا مى‏گذارد، دائما در حال تجربه است. شكست‏ها و سختى هاست كه او را مى‏سازد و به او درس مى‏دهد. اگر بنا باشد با چند بار زمين خوردن، كودك تسليم شود و ديگر سعى نكند راه رفتن را تمرين كند، هميشه بايد زمين‏گير باشد. ثانيا در زندگى مسائل زيادى وجود دارد كه همه آنها در يك درجه از اهميت نيستند. انسان انديشمند كسى است كه به هر چيزى به اندازه خودش بها بدهد. بنابراين، اگر بخواهيم به خاطر هر شكستى اميدمان را از زندگى و از رسيدن به هدف اصلى زندگى - كه همانا رسيدن به قله كمال و خودسازى و شكوفا كردن استعدادهاى انسانى و در يك كلمه بندگى خداست - از دست بدهيم و در گوشه‏اى نشسته، زانوى غم بغل كنيم، دچار خسارت و ضرر بزرگى شده‏ايم. اگر اين مطلب را بپذيريم كه زندگى دنيا محدود است و يك روز تولد و روز ديگر مرگ است و حداكثر 50 يا 60 سال عمر مفيد و دست آخر بايد سفر كرد و تن خاكى را به خاك سپرد و جان الهى را به آسمان برد، برايمان اين گونه مسائل، كوچك و حقير جلوه مى‏كند و آن وقت است كه ديگر چيزى ما را ناراحت نمى‏كند؛ مگر آن چيزى كه در رسيدن ما به آن هدف اصلى، يعنى كمال معنوى، مانع ايجاد كند.
حال با توجه به اين سه نكته مهم، نتايج زير را مى‏توان به دست آورد:
1. در انتخاب همسر و تصميم براى ازدواج، نبايد تسليم احساسات شد؛ بلكه بايد با تفكر و دورانديشى از يك طرف و با مشورت و همفكرى خانواده‏ها از طرف ديگر، اقدام كرد، كه متأسفانه شما و دوستتان اين كار را نكرديد.
2. در تشكيل زندگى و ازدواج، هر اظهار عشقى، حتى اگر هم واقعى و از ته قلب باشد، به معناى حرف آخر نيست و بلكه اظهار عشق، حرف اول است و حرف‏ها و مسائل ديگرى هم وجود دارد كه بايد آنها هم بيان و حل شوند. بنابراين، اگر هم بپذيريم كه آن فرد (يعنى آقاى عباس)، اهل دروغ و نيرنگ نبوده، باز هم شما نبايد اعتماد مى‏كرديد؛ چون اين، حرف آخر او نبود.


3. به علت تفاوتى كه پسر و دختر به طور طبيعى دارند، بهتر آن است كه خواستگارى و درخواست ازدواج، از طرف مرد باشد. اگر عكس اين مسئله اتفاق بيفتد، حيثيت و ارزش دختر از بين مى‏رود؛ گاهى اوقات هم دچار شك و ترديد مى‏شود و چه بسا موجب تنفر و دورى از از آن دختر مى‏شود؛ دقيقاً همان چيزى كه درباره دوست شما اتفاق افتاد.
جريانى كه از صدر اسلام نقل شده است، بايد بر ويژگى‏هاى فردى آن نيز توجه شود؛ مثلاً در يك مورد زنى كه از تنهايى مى‏ترسيد به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏وآله، گفت: اگر همسر مناسبى مى‏شناسيد، به خواستگارى من بفرستد؛ زيرا شب‏ها در خانه احساس امنيت نمى‏كنم. در موارد استثنايى هم اگر دخترى بخواهد نظر پسرى را - كه براى خود بسيار مناسب مى‏بيند - جلب كند، بايد خيلى احتياط كند و به وسيله واسطه‏هايى مطمئن و فهميده، كارى كند كه آن پسر خود متمايل به دختر شود؛ نه اين كه حالت التماسى وگدايى پيدا كند؛ زيرا با اين كار، ارزش خود را از دست مى‏دهد؛ البته شايد دوست شما سعى كرده كه اين كار را انجام دهد، ولى ظاهراً واسطه (استاد) كار را خراب كرده است.
4. عشق و علاقه شديد به طور طبيعى مانع از آن مى‏شود كه انسان حقايق و واقعيت‏ها را ببيند و بتواند تصميم صحيحى براى زندگى خود بگيرد. در انتخاب همسر، اگر طرفين بخواهند احساساتى شوند، نمى‏توانند انتخاب درستى داشته باشند، و چه بسا به كسى دل مى‏بندند كه با او تفاهم و تناسبى ندارند و به قول خودتان، احساسات، دختران را كور مى‏كند؛ البته پسران هم همين گونه هستند.بنابراين، عشق بايد پس از انتخاب همسر باشد و قبل از آن، مانع انتخاب صحيح مى‏شود.
5. اگر انسان پس از هر شكست، نااميد شود، فقط خودش ضرر كرده است و علاوه بر اين، بدخواهان و دشمنانش را هم خوشحال كرده است. بنابراين، هم شما و هم دوستتان اگر بخواهيد دائما با ناراحتى و نفرت زندگى كنيد، هيچ سودى برايتان ندارد؛ بلكه فقط ضرر كرده‏ايد. اشتباه شما در ابتدا اين بود كه تسليم احساسات شديد؛ متأسفانه هم‏اكنون هم در اين اشتباه مانده‏ايد و هنوز هم احساساتتان بر شما حكومت مى‏كند و فقط شكل آن عوض شده است. يك روز تسليم عشق شديد و امروز تسليم نفرت.
6. خاصيت دنيا اين است كه هميشه به كام انسان نيست و انسان هميشه نمى‏تواند به هدف‏هايش برسد؛ ولى خوشبختانه تمام راه‏ها بسته نمى‏شود.
خدا گر ببندد زحكمت درى‏
زرحمت گشايد در ديگرى
انسان بايد در مسير زندگى، مانند آب باشد كه اگر در راه او مانعى ايجاد شد، سعى كند راه ديگرى پيدا كند و به حركت خود ادامه دهد. ما بايد در زندگى ياد بگيريم كه هم آمادگى شنيدن «نه» را داشته باشيم - يعنى خود را به اين موضوع عادت دهيم كه هر چيزى به دل‏خواه ما نيست، پس دل نبنديم - و هم آمادگى گفتن «نه» را داشته باشيم و زود تسليم خواسته‏هاى نفسانى خود با ديگران نشويم.
7. شخصيت انسان، چنان پيچيده است كه هرگز نمى‏توان از ظاهر افراد به عمق آن رسيد بنابراين، در انتخاب همسر، بايد كمال دقت را كرد و علاوه بر در نظر گرفتن ملاك‏هايى چون ايمان، اخلاق، معرفت و...، درباره وجود آنها در افراد نيز تحقيق و بررسى دقيق كرد. اين كه پسرى صوت قرآن خوبى دارد، دليل بر وجود ايمان و اخلاق انسانى او نيست؛ همان‏گونه كه اگر دخترى با حجاب و متين باشد، دليل بر ايده‏آل بودن او نيست. چه بسا افرادى بخواهند خود را مذهبى و مومن نشان دهند يا اينكه رفتارهاى مذهبى آنها از روى احساسات سطحى صورت بگيرد و نه با معرفت درونى.
بنابراين، اگر آدمى بدون دورانديشى و تفكر و به صرف احساسات، براى خود تصميم اشتباهى بگيرد و دچار ناراحتى و شكست شود، بايد بداند كه خود مقصر است؛ نه ديگران و بايد سعى كند ريشه مشكل را شناسايى كند و با از بين بردن آن. در صدد اصلاح و جبران اشتباهاتش برآيد.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط یوحنا  | 

اولين متن(دخترهای خوابگاهی نخوانند)
 

سلام دوستان عزیز هم دانشگاهی.

امروز اومدیم بی حاشیه بریم سر اصل مطلب. شاید تکلیف فضای وبلاگ همین الان مشخص بشه بهتر باشه.

بابا امان از گیر بازار.امان از نگاه های کنجکاو. امان از ترس و تهدید. امان از ززی گولو. امان از روزه بی روزن.

از در دانشگاه که تو میای(-: کودوم در رو می فرمایین؟)منظورم سر جاده اس که در دو سمت اش "مسجده" ..همه چیز عوض می شه.

یه هویی دانشگاه رنگ و بویی عجیب می گیره.همه می خوان دزدکی دانشجو باشن و ادای آدم مثبت ها رو در بیارن.80% پسرا کفه یه هم صحبتی بی دغدغه با هم کلاسی (از جنس مخالف )شون توی دلشونه.البته تمام تمنا ها به پسرا ختم نمی شه.یکی از دخترای وبلاگ میگفت:

(قابل توجه پسرای دانشگاهها که از عالم الکی جذابه دخترا بی خبرن..البته اگه کسی این روزا بی خبر مونده باشه!؟)آره می گفتم..

خانم ث می گفت:شبا تویه خوابگاه بحث در مورد این پسر و اون پسره.

این یکی میگه: اون پسره هست که موهاش مشکیه.موج داره.می کشه عقب موهاشو.206 نقره ای داره....

این یکی میگه: همونی که اون روز طبقه 2 دیدیم؟که با اون پسر بوره دوسته؟عمرانیه؟دوسته دوسته ساناز؟

-: آره آره ...همون...

: خب ..خب..

-: تویه راه پله ها به هم رسیدیم..یه نگاهی کرد..(لبخند تا بنا گوش).خودشو دوستش بودن..بعد اومد دنبالم تا دم کلاس 308.

:خب..

-:هیچی..هی اومد و رفت ..هی نیگا می کرد..منم با اخم بش گفتم بره.

:چرا...؟ خله...

(به این نکته توجه کنید..آقایونه از دنیا بی خبر)-: آخه حامد هم وایساده بود..قربونش برم..با اون موهای وحشی واخمش..ولی فردا هم می بینمشون..من 307 کلاس دارم اونا 310.. توهم میای.؟

: آره.

و فردا بعد از ساعت ها رسیدگی به خویشتن(از لباس و کفش عاریتی گرفته تا لنزه هم اتاقیه سولمازاینا..من خوبم؟؟ وتو خوبی؟؟؟)

واین است یک سکانس کوچیک از آنچه در 20 دقیقه یک اتاق تویه خوابگاه(یا هر خونه دانشجویی) میگذره..

حالا حساب کنین یه شب تا صبح اسمه چند تا پسر آورده میشه.بعد ضربدر تعداد دانشجویان دختر دانشگاه کنین منهای تک و توک دخترای نادر و کمیاب کنین تا متوجه بشین بازاره بحث در مورد آقایون تویه خوابگاه ها چقدر داغ وپر حاشیه اس.

مطمئن باشین اگه از این تریپ پسرای اهل لات بازی و جوات بازی نباشین..سنگین باشین..آروم بخندین..سوتیه با دخترا پریدن تویه ذهن دقیق وحافظه سبز دانشگاه نداشته باشین..خوش لباس باشین.ادکلن بزنین..راه رفتنتون و حرکات تون طوری باشه که اگه یه دختر(یه منگل)ببینه فکر کنه که شما اگه دختر سینه عریان ببینی (اشاره به اشعار لورکا. ذهن تون منحرف نشه).نمی فهمی قاطیه خونش چی داره..خلاصه اگه بچه + بندازی.. حتما هر 2 شب یه بار در موردت تویه خوابگاه جلسه اس.راستی مزه پرونی با صدای بلند هم کاره بدی نیست.ثواب داره.هم طرف می فهمه وهم خلق الله دلشون شاد میشه و حالی میکنن.

بازاره شایعات هم خیلی داغه که باشه واسه بعد...

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط یوحنا  | 

 
*